حسرت پرواز

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...

حسرت پرواز

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...

بی عنوان

اینم داستانه ما ! 

 

جالبه نه ؟

بال و پر

 

سینه پر شورم و آواز را گم کرده ام
بال و پر دارم ولی پرواز را گم کرده ام

رونق انجام من در خانه آواز ماند
چهل کلید خانه آوار را گم کرده ام

چارقم سر،پای تندر،بی اگر دروازه وار
آه،اما رفتن تک تاز را گم کرده ام

چشم در راهم نگاهم بیکران را آرزوست
حاصل اما چشم و چشم انداز را گم کرده ام

های و هویی دارم و در غربتم از این غرور
سازم اما زخمه دمساز را گم کرده ام

هم نوای خویش بودم در گذار زندگی
هم نوا و هم نواپرداز را گم کرده ام

طفل بازیگوش عشقم،درس و مشقم عشق و عیش
راه مکتب خانه شیراز را گم کرده ام

در نمازم راز دارم با خدای چاره ساز
راز را گم کرده ام همراز را گم کرده ام

‏زندونه تنهائی‌

 

ای عالم تنهائی‌ دیگه بدم میاد.

مثل یه جهنمه که دارم کم کم ازش فرار می‌کنم !

نقشه فرار رو باتو کشیدم ! برنمیگردم به هیچ وجه.

بیا در بریییییییییییییییییییییییییییییییییم

 

ناصریا

 

ناصر مریضه بی‌چاره تو بیمارستان خوابیده !

چیزی نیست بابا میاد !

 

نه ناصریا هم رفت ! آره رفت به همین آسونی‌

 

دل من یه روز به دریا زدو رفت

پشت پا به رسم دنیا زدو رفت

پاشنه کفش فرارو ور کشید

استین حمتو بالا زدو رفت

یه دفعه بچه شد و تنگه غروب

سنگ توی شیشه فردا زدو رفت

حیوونی‌ تازگی‌ آدم شده بود

به سرش هوای حوا زدو رفت

دفتر گذشته هارو پاره کرد

نامه فرداهارو تازدو رفت  

حیوونی‌ تازگی‌ آدم شده بود

به سرش هوای حوا زدو رفت

باورم نمی‌شه تو این صدا دیگه نفس نباشه !

غریب

احساس تنهائی‌ می‌کنم. همونقدر که آدم تو لحظه مرگ احساس می‌کنه !

دنیا واسم غریب شد امشب.