حسرت پرواز

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...

حسرت پرواز

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...

گـــر می نخـــوری طعنــه مــزن مستانــرا

 

 

امشب با اینکه باید زودتر می‌خوابیدم تا فردا صبح زود بیدارشم و برای امتحان چهارشنبه بخونم ولی هر کاری کردم خوابم نبرد.

آدم که مجنون بشه دیگه خواب و بیداریش دست خودش نیست.

دلم تنگ شده براش... عجیب تنگ شده.

واسه اون نمی نویسم چون می‌دونم چندوقته حتی دیگه وبلاگم رو هم نمی‌خونه.

حتی حرفهای اطرافیان من هم عوض نشده. همش ادعاست.

 من ساده رو بگو فکر می‌کردم بقیه حداقل حرفامو می‌فهمن و نمک نمی‌پاشن رو زخمم.

اه که دیگه از این درسها هم بدم می‌آد، همش سرگرمیه.

 

  سپردی عهدمونو به دست باد و بارون
  منو زدی به طوفان خودت گرفتی آروم
  قهر تو رامو بسته غم دلمو شکسته
  تو این صدای خسته یاده تو پینه بسته

نظرات 1 + ارسال نظر
گابریل گارسیا مارکز دوشنبه 15 بهمن 1386 ساعت 14:40

هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد