حسرت پرواز

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...

حسرت پرواز

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...

۶ سال گذشت

 

 

۶ سال گذشت ... ۶ سال پسر؛ کم نیست!

از اون سه سال اول بجز چند روزی که اون هم حاصل احساسات بچگانه خودم بوده چیز زیادی خاطرم نیست.

 ولی از سه سال گذشته روزها و ساعتها و لحظه هایی رو به خاطر دارم که هیچوقت فراموش نمی کنم. 

حتی هفته ای رو که خیلی وقته ازش می‌گذره ثانیه به ثانیه به خاطر دارم.

چه فراز و نشیب هایی...  روزهایی که فکر می‌کردم هیچ چیزی دیگه تو این دنیای به این بزرگی پیدا نمی‌شه یه ذره امید به زندگی کسالت آور من بیاره.

چی شد، کی زد تو سرم که به جایی رسیدم که  اگه خدای آسمون هم می‌اومد روبروم سرم رو بر نمی‌گردوندم نگاهش کنم که من خدای خودم رو پیدا کرده بودم و بت پرست شده بودم.

 پسر چه صبری داری تو!!!

 

این  قـافـله  عـمر  عجب می گذرد

                                    دریاب دمی که با  طرب  می گذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری

                                   پیش آر  پیاله  را کـه شب می گذرد

 

نظرات 3 + ارسال نظر
یاس وحشی شنبه 13 بهمن 1386 ساعت 00:49 http://lovelyrose.blogsky.com

از 6 سال بعدت بهتر استفاده کن !

آدمو به فکر میبره این زمان

.::موفق باشی::.

م ی ث م شنبه 13 بهمن 1386 ساعت 01:09 http://mrblue.blogsky.com

سلام ~~~
عمری چو شمع گریه‌ی جان‌سوز میکنیم / روزی به شب بریم و شبی روز میکنیم !

گابریل گارسیا مارکز یکشنبه 14 بهمن 1386 ساعت 13:20

شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب. وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد