آسمون آبی امروز٫ آبی بودنش رو در چند دقیقه به بارون سپرد.
بارید و بارید ... تا سبک شد.
دوباره آبی شد.
فقط من خیس شدم.
دوست نداشتم برسم خونه.
کسی اشکامو نمی دید. دیگه هیچکس نپرسید پسر جان چته؟
دلم داشت پرواز می کرد... می رفت جاهایی که دیگه من نمی تونم برم.
حسودیم شد.
.
.
.
اتاق خلوت... جایی که دیگه حتی.... اینجا هم از بودن من دارن بی تاب می شن.
دوست دارم. آره ... حالا حالا ها دوست دارم.