لحظه ای احساس کردم شاید دیگر کسی پشت پنجره منتظر شنیدن قدمهام هنگام دور شدن نباشه.
لحظه بعد ترسیدم که دلم طاقت نیاره و دوباره کسی رو بخواد که دیگه بهش تعلق نداره.
چند لحظه گذشت و من تصمیم گرفتم این دفعه از راهی برگردم که معمولا نمی رم.
وقتی می اومدم نه دستای سردش و نه شیشه بخار کرده پنجره زیباترین اتاق دنیا رو دیدم .
می ترسیدم دیگه هیچ چیز جای خودش نباشه یا بهتر بگم همه چیز به جای اولش بر گشته باشه.
.
.
.
کی فکرشو می کرد تو دل همین شهر٫ همین شهر قشنگ کسی باشه٫ کسی باشه که جواب حتی سوال های ناپرسیده من رو هم بدونه.
جایی توی همین کوچه پس کوچه ها که هر روز من از روبروشون رد می شدم کسی باشه که از بودنش اینقدر سر زنده و از نبودنش اینهمه سر درگم باشم.
کسی باشه معنای دوست داشتن رو به من بی خاطره... به منی که حتی نمی تونستم دیگه درست رفتار کنم یاد آوری کنه.
یه جایی توی همین شهر هنوز کسی هست.