ساکت می شینم و اطرافم رو نگاه می کنم.
داستان ما ... نه...داستان نه... داستانی نبود چند ماه از زندگیمون بود.
از اون روزی که پست وبلاگش رو نوشت هزار جوره بستن بهم.اونم( آدمایی) که نه من اونارو می شناختم نه اونها منو.
بچه بودم ... به جا اینکه دهنشونو صاف کنم وایسادم حرفاشونو بزنن عقده ای نشن.
اسمم شد سنگ ... از وقتی به خودم اومدم دیدم تنهام... تنها بودم ولی تنهاییم شرف داشت.
نشدم مثل...
سخت شدم چون نمی خواستم دوباره خورد شم.نمی گم خواستم اونجوری شم.
آره همون ترس از چیزی که می خواد پیش بیاد... ۳ سال مدت کمی نیست واسه منتظر موندن و اعتماد داشتن به دور و برم. به آدما...اونهایی که ادعا می کنن زنده هستن و نفس می کشن.
یه روز نوشت نگو می خوام پرواز کنم. اگه می خوای پس بپر. گفت تو دنبال بهانه ای برای دپرس بودن.
تا بخوام زندگی کردن رو دوباره به یاد بیارم خسته شد.
یکی بود می گفت اگه روزی تصمیمی تو زندگیت گرفتی همه کاهنات دست به دست هم می دن تا به مقصودت برسی... نه اصلا هم اینجوری نیست.
تازه اون موقع که شدیم هم سر مشکلات شروع شد.
پشت هم ... هفته ای نبود که با حال خوش بگذره. همه دنیا مقابل من که تازه می خواستم زنده باشم. همه فشارم می دادن توی خاک.انگار جام همونجا بود.
خسته نشدم ولی داغون.
آخرش هم کل هستیم رفت زیر اسم بی فرهنگی و ... هزار و یه چیز دیگه که قبلا همون (آدما) بهم می بستن.
دریغ از یه حرف شیرین.
فقط می دونم تلخ چه مزه ای.
من ترحم نمی خوام.
اگه ترست از اینه که مشت کنی پروانه تو دستت می میره... مشتت رو ببند ... تو این دنیا کسی رو به خاطر کشتن روح کسی مجازات نمی کنن.
ولی پرپرم نکن ... نگدار بگن این کرم بوده نه پروانه.