و تخم بی اعتمادی رو کاشتم.
جوونه زد.
پیچید دور صورتم .
آبش دادن گل داد ازش تعریف کردن .
و الان من موندم و گلی که کاشتم.
زورم نمیرسه از زمین بکنمش.
دیروز یه مهمان عزیز اومد پیشم.
خیلی به موقع هم رسید تا کمی از فشارهای عصبی من رو تو خودش خیلی راحت حل کنه.
آخ که کاش اونقدر بهش نزدیک بودم که می تونستم بغلش کنم و بهش بگم در مورد خیلی چیزا اشتباه می کنه.
کاش می تونستم بهش بگم
بابا...