حسرت پرواز

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...

حسرت پرواز

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...

نفس

 


‏و این گونه  آرام آرام دوباره به سوی مردنی‌ دوباره میرم بدون اینکه حتی‌ کسی‌ ناراحت شه. با دست و پا به زندگی‌ ‏چسبیدم ولی‌ امید دارم ولی‌ کمکی‌ ندارم کسی‌ ندارم پشتم خالیه. دوست داشتم کسی‌ باشه تا بتونم بهش تکیه کنم ‏حداقل واسه این مدت که دارم تو خودم خفه میشمو همه نفس کشیدنو بهم حروم کردند.

نظرات 7 + ارسال نظر
فاطمه جمعه 7 اردیبهشت 1386 ساعت 19:52

کاشکی ...................
:((((((((((((((((
منم یه بار بدجور پشتم خالی شد. می دونم یعنی چی.
ای خدا، کاش می تونستم کاری کنم!
:(((((((((

آزاده شنبه 8 اردیبهشت 1386 ساعت 18:14

افسانه ی ای کاش های تو

ای کاش افسانه نبود !

تو به طلسم خیالاتت تن در داده ای و

از پذیرفتن دنیایی که بر وفق مراد تو نمی گردد

ابا داری

آزاده چهارشنبه 12 اردیبهشت 1386 ساعت 08:27

من برای نوشتن از کسی که نمی دانم دوستش دارم یا نه

راه می روم

سر راه من همه گریه می کنند

ارواح اتاق من

از دست دیوانه بازی های من دیوانه شده اند

و من هنوز همان قدر کوچکم که

توی آغوش خدا گم می شوم

قول نمی دهم اما

شاید روزی آدم شوم که خدا و جهان در خوابند...
.
.
.
.
.
.
.
گیرم که بوسیدی ام

دوست هم داشتی ام

مگر آرزوهای من تمام می شود ؟

شاید به سرم زد

آرزو کنم رهایم کنی !

من دم دمی ام
.
.
.
شاید هم تو ذوقم خورده

[ بدون نام ] پنج‌شنبه 27 اردیبهشت 1386 ساعت 13:40

سلام دیگه داشتم نا امید می شدم اخه بدجوری دلم واسه یه دیونه مثل خودم تنگ شده بود الکی داد و بی داد راه ننداز منم مثل خودتم اما از داد زدن هم خسته شدم بذار هر جور که میتونه تو رو بسوزونه .

نعیم جمعه 27 مهر 1386 ساعت 17:19 http://www.aftabgardan.darabgerd.ir

سلام خوبه یه سری هم بیا وب من

نعیم جمعه 27 مهر 1386 ساعت 17:24

مهربانی را از درخت یاد بگیرید سایه اش را از سر هیزم شکن هم کم نمیکند

نعیم جمعه 27 مهر 1386 ساعت 17:38

امدی چطور بود

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد