حسرت پرواز
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...
پنجشنبه 27 تیر ماه سال 1387
طلوع من

 

پسرک قصه می‌خواند.

شب‌ها در دل نسیم زمزمه می‌کرد تا برساندش به گوش جنگل.

صبح‌ها به نور آفتاب در چشمانش سلام می‌کرد.

در همین نزدیکی‌ها زندگی می‌کرد.

جدا از من و ما نبود.

طفلک فقط بچه بود.


خوش آمدید

من از تویی که بد کردی با من
گله میکنم دل نمیکنم
بی تو نه صدا مونده نه آواز
نه اشک غزل نه ناله ساز
بالی اگه هست از جنس کوهه
از رنگ خاک و حسرت پرواز
شناسنامه کامل من...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 30305
Type Writer Status Bar