پسرک قصه میخواند.
شبها در دل نسیم زمزمه میکرد تا برساندش به گوش جنگل.
صبحها به نور آفتاب در چشمانش سلام میکرد.
در همین نزدیکیها زندگی میکرد.
جدا از من و ما نبود.
طفلک فقط بچه بود.