حسرت پرواز
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...
جمعه 25 آبان ماه سال 1386
چندمین شکست

 

 

نمی دانم چه بگویم. از کجا باید شروع کنم به تعریف کردن!

بگویم امروز چه احساسی داشتم؟! بگویم چقدر امید و نا امیدی به هم نزدیکند.

باید بیشتر فکر کنم شاید نشانه ها را هنوز درست معنی نمی کنم. شاید هنوز با نزدیکترینم کاملا احساس نزدیکی نمی کنم.

وقتی دنیا در یک ربع ساعت در چشمان تو ویران می شود و دوباره در آخرین ساعات شب امید خودت را باز می‌یابی، سخت است از احساس زندگی حرف زدن.

 این شکست را ضمیمیه پیروزیهای دیگر می کنم و نشانه ها را اینطور می خوانم؛ بار دیگر تلاش خود را می کنم.

خط قرمز را می بینم ولی می‌خواهم از آن دور شوم.

شاید امیدی تازه، شعری شفاف‌تر و برگی‌نو از دفتر روزمرّگی هایم در انتظارم باشد.

و شاید هم به حرکت خود به انتها ادامه دهم.

من حالم خوب است... من فکر می کنم حالم خوب است. 

اینجا، در این شهر دورهنوز هم برف می بارد. زمین سفید، پاک و معصوم شده است.

 

 امشب
 در یک خواب عجیب
رو به سمت کلمات
باز خواهد شد
باد چیزی خواهد گفت
سیب خواهد افتاد
روی اوصاف زمین خواهد غلتید
تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت
سقف یک وهم فرو خواهد ریخت

 


پنجشنبه 24 آبان ماه سال 1386
پاییز یخزده.

 

 

امروز صبح زودتر از معمول از خواب بیدار شدم. تا از پنجره بیرون را نگاه کردم زمین سفید پوش رو دیدم . پاییز امسال هم یخ زد. هنوز برگهای طلایی و سرخ روی درختها بودن که زمستان از راه رسید.

از دانشگاه که بر می گشتم به آدمها دقت کردم که چه طور به استقبال اولین برف این زمستان می رفتند.

یکی زیپ کاپشن خودش رو بالا می کشید و توی اون فرو می رفت.

نفر دیگه ای دستاشو اول به زیر برف می برد و بعد خودش از در خانه بیرون می آمد. انگار می خواست حس کنه برف رو.

کسی رو دیدم که با چتر از قطار پیاده شد. حتی صبر نکرد یه دونه برف روی صورتش بنشینه تا اومدن زمستان رو حس کنه.

یکی برف رو دید و لبخند زد.

و خودم رو دیدم که چطور بدون توجه به سرمای زمستان مردم رنگارنگ خیابان را نگاه می کنم.


جمعه 18 آبان ماه سال 1386
شد خزان گلشن آشنایی

 

 

از خودم دلگیرم.

چرا کاری انجام دادم که همه رو ناراحت کردم! چرا برای خودخواهی خودم کسی رو اینقدر عذاب دادم!! چرا به حرف دلم گوش دادم و بس. چرا اینهمه آشوب کردم؟ 

چند وقتیه دارم تند و تند می زنم زیر حرفهام. امروز یه قول را که موقع رفتنش بهش داده بودم شکستم. دست خودم نبود.

به خاطرخودخواهی‌هایم پشیمانم.

چه ترانه بی اثر بود
مثل مشت زدن به دیوار
اولین فصل شکستن
آخرین خدانگهدار

 


پنجشنبه 17 آبان ماه سال 1386
عشق کثیر الانتشار

 

 

به‌به... چی فکر می کردیم، چی شد.

ماشالا، ماشالا.

مردم تو این دور زمونه چه سریع پیش رفت می‌کنن.

ایول ایول!!

دست وردار مارو دیگه چرا می خوای سیا کنی.

من که تورو اصلا نمی شناسم باقالی.

سعی نکن از هر موقعیتی سو استفاده کنی.

 


دوشنبه 14 آبان ماه سال 1386

 

 

ازم نپرسین که چرا اینجا خودمو حبس کردم.

 از خیابونهای شهر شما می ترسم.

بگذارین همه چیز مثل رویا برام بمونه. شما که نفهمیدین من چه احساسی دارم.

حالم رو دیگه آشفته تر از این نخواین.

خب حال همه داره بهتر می شه. همه به آرزوهاشون دارن می رسن.

ببینین و بگذرین.

 


   1      2    >>
خوش آمدید

من از تویی که بد کردی با من
گله میکنم دل نمیکنم
بی تو نه صدا مونده نه آواز
نه اشک غزل نه ناله ساز
بالی اگه هست از جنس کوهه
از رنگ خاک و حسرت پرواز
شناسنامه کامل من...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 30288
Type Writer Status Bar