حسرت پرواز
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...
دوشنبه 30 مهر ماه سال 1386
سکوت

 

 

باری دگر سکوت می کنم...

در برایر همه.

من نمی خواهم کینه ای به دل بگیرم... نمی خواهم دلی دگر بیش از این از من آزرده شود.

چه کنم همه چیز برای من دیر شروع می شود و زود تمام.

نه در جواب پدرم چیزی می گویم که همه چیز را از زاویه دیگر می بیند و نه در جواب او که از من بیزار است.

سر به زیر و شرمنده که دل هیچ کس را به دست نیاوردم.

سکوت می کنم...

فقط هر از گاهی هجوم افکار مرا به اینجا می کشاند تا با نا آشنایانم مختصر درد و دلی کنم.

 

دیدگان تو در قاب اندوه
سرد و خاموش
خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را
با زبان نگه گفته بودند
از من و هرچه در من نهان بود
می رمیدی
می رهیدی
یادم آمد که روزی در این راه
ناشکیبا مرا در پی خویش
میکشیدی
میکشیدی
آخرین بار
آخرین بار
آخرین لحظه تلخ دیدار
سر به سر پوچ دیدم جهان را
باد نالید و من گوش کردم
خش خش برگهای خزان را
باز خواندی
باز راندی
باز بر تخت عاجم نشاندی
باز در کام موجم کشاندی
گر چه در پرنیان غمی شوم
سالها در دلم زیستی تو
آه هرگز ندانستم از عشق
چیستی تو
کیستی تو

 


شنبه 28 مهر ماه سال 1386
من و من و من و... و من

 

 

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم...

 


سه شنبه 24 مهر ماه سال 1386
دلتنگی

 

 

به قول دوست؛ دلت میگیره انقدر که هیچی برای گفتن نداری.

وقتی یه سری می زنی به نوشته های قدیمیش ریتم زندگی دوباره دستت می آد، دوباره از گذشته کنده میشی و بر می گردی به حال.

وقتی از گرمای اندیشه توی یخ اسفند می خونی یا یه تعریف نو برای دلتنگی و یا تسلیم اشکی به کتاب شازده کوچولو، جای خالی خیلی از واژه ها توی ذهنت پر می شه.

خونت آباد رفیق


دوشنبه 16 مهر ماه سال 1386
دوست من

 

 

درانتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور میکنم
این خاک تیره، این زمین
پایوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام


اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به حز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام
کجا
ندیده ای مرا ؟

دوستانم را می شمارم ... با انگشتانم ... یک ... فقط یک...

کسی دور از غربت من، دورتر از اینجا.

 شاید روزی حتی یک بار دمش با یاد من بازدم می شود.

دوست من ... من زود اهلی می شوم .

 ذهن خاک گرفته ام سفر می خواهد. می روم به سوی آشنا ...

به زودی ... به زودی!

 


دوشنبه 16 مهر ماه سال 1386

 

متاسفانه باخبر شدم پدر یکی از دوستانم چند شب پیش فوت کرده.

 

روحش شاد.

 


   1      2    >>
خوش آمدید

من از تویی که بد کردی با من
گله میکنم دل نمیکنم
بی تو نه صدا مونده نه آواز
نه اشک غزل نه ناله ساز
بالی اگه هست از جنس کوهه
از رنگ خاک و حسرت پرواز
شناسنامه کامل من...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 30291
Type Writer Status Bar