
درانتهای هر سفر در آیینه دار و ندار خویش را مرور میکنم این خاک تیره، این زمین پایوش پای خسته ام این سقف کوتاه آسمان سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل در آخرین سفر در آیینه به حز دو بیکرانه کران به جز زمین و آسمان چیزی نمانده است گم گشته ام کجا ندیده ای مرا ؟
دوستانم را می شمارم ... با انگشتانم ... یک ... فقط یک...
کسی دور از غربت من، دورتر از اینجا.
شاید روزی حتی یک بار دمش با یاد من بازدم می شود.
دوست من ... من زود اهلی می شوم .
ذهن خاک گرفته ام سفر می خواهد. می روم به سوی آشنا ...
به زودی ... به زودی!
|