حسرت پرواز
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...
چهارشنبه 24 مرداد ماه سال 1386
حال من

 



 


اینجا آدم ها گل های کاغذی بو می‌کنن.

در ظرفهای پلاستیکی‌ دوغ مینوشند.

با عطر چای حرف نمی زنند 

اینجا جهنم دل است.

اینجا بوی دوستی‌ از هیچ وری نمی‌ آید.

.

.

.


بگوید زیر اسمم بنویسند


پرواز را دوست داشت،


ولی‌ آن را نشناخت


مهربان بود،


ولی‌ مهر نورزید


طبیعت را دوست داشت،


ولی‌ از آن لذت نبرد


و خلاصه بنویسید


زنده بودن را برای زندگی‌ دوست داشت،


نه زندگی‌ را برای زنده بودن.

 


خوش آمدید

من از تویی که بد کردی با من
گله میکنم دل نمیکنم
بی تو نه صدا مونده نه آواز
نه اشک غزل نه ناله ساز
بالی اگه هست از جنس کوهه
از رنگ خاک و حسرت پرواز
شناسنامه کامل من...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 30308
Type Writer Status Bar