شاید به خاطر همین شب سیاه هست که الان پلک هام عشقبازی هر شبشون رو فراموش کردند.
آخه دیگه لازم نیست چشماتو ببندی و بری توی یه دنیای دیگه... نه... بری توی اون دنیایی که خودت ساختیش. بعضی وقتها هم یه سری با ترس ٫ با یه اضطراب به اون دنیایی که همیشه از به واقعیت پیوستنش می ترسی بزنی.
ولی خب تا هوا روشن می شه همه چی محو می شه.
خودت رو میون اینهمه آدم می بینی.
بعضی ها رو می شناسی بعضی ها رو هم نه.
اشتباه می کنی وقتی کسی تورو به جایی می رسونه که حتی شب پریشون ازجات می پری چون فکر کردی عطر نفسش رو توی همین حوالی حس کردی.
|