حسرت پرواز
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...
پنجشنبه 30 آذر ماه سال 1385
ناصریا

 

ناصر مریضه بی‌چاره تو بیمارستان خوابیده !

چیزی نیست بابا میاد !

 

نه ناصریا هم رفت ! آره رفت به همین آسونی‌

 

دل من یه روز به دریا زدو رفت

پشت پا به رسم دنیا زدو رفت

پاشنه کفش فرارو ور کشید

استین حمتو بالا زدو رفت

یه دفعه بچه شد و تنگه غروب

سنگ توی شیشه فردا زدو رفت

حیوونی‌ تازگی‌ آدم شده بود

به سرش هوای حوا زدو رفت

دفتر گذشته هارو پاره کرد

نامه فرداهارو تازدو رفت  

حیوونی‌ تازگی‌ آدم شده بود

به سرش هوای حوا زدو رفت

باورم نمی‌شه تو این صدا دیگه نفس نباشه !


دوشنبه 27 آذر ماه سال 1385
غریب

احساس تنهائی‌ می‌کنم. همونقدر که آدم تو لحظه مرگ احساس می‌کنه !

دنیا واسم غریب شد امشب.

 

 

 


یکشنبه 26 آذر ماه سال 1385
.

درد دارم.یه دنیا...

خدایا فقط بهم بگو تا کی باید تحمل کنم خودمو


یکشنبه 26 آذر ماه سال 1385

یکشنبه 26 آذر ماه سال 1385
نمیدونم

نمیدونم یه دلهره عجیب قریب افتاده تو تنم !

از کجا میاد و واسه چیه شو نمیدونم.

دلهرست آره دلهرست انگار یه چیزی می‌خواد الان اتفاق بیفته که من نمیدونم.

تازه رفته بودم بخوابم ! اینم از زندگی‌ ما . درشو باید گل گرفت. یه دو دقیقه نمی‌ تونم آروم بخوابم !

حالا چرا میام اینجا مینویسم ؟ نمیدونم

چرا این وقت شبی‌ باز اومدم سراغ کامپیوتر؟ نمیدونم

چرا جواب این همه سوال رو نمیدونم ؟ بازم نمیدونم

 

 


   1      2      3      4      5    >>
خوش آمدید

من از تویی که بد کردی با من
گله میکنم دل نمیکنم
بی تو نه صدا مونده نه آواز
نه اشک غزل نه ناله ساز
بالی اگه هست از جنس کوهه
از رنگ خاک و حسرت پرواز
شناسنامه کامل من...
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 30312
Type Writer Status Bar