| |
| جمعه 30 تیر ماه سال 1385 |
| خیال |
اسمان امشب هم سیاه. انگار هیچ رنگی بجز مشکی نبود که اسمون رنگ بشه ! حتی پرنده ها هم شب هرو سیاه میبینن حالا نمیدونم که از ترس پرواز نمیکنن یا اینکه خوابشون می اد و میخوابن . میگن وقتی آدما میخوان یک چیزی رو تصور کنن چششون رو میبندنو بعد فکر میکنن ! دلیلشم اینه که آدما فقط موقع که درورشون تاریک باشه و چیزی نبینن میتونن واقعیت رو فراموش کنن و واسهٔ لحاظتی اون تصویری که میخوان از جهان برای خودشون بسازن ! شب ها ولی میتونیم بدون اونکه چشمونو ببندیم به اون چیزی که میخایم فکر کنیم ! بازم شب شد و خیالت زد به سرم ! |
|
| |
| پنجشنبه 29 تیر ماه سال 1385 |
| سهراب |
سلام یه شعر خیلی قشنگ از سهراب چند وقت پیش خوندم خیلی به دلم نشست سهراب میگه
غمی غمناک شب سردی است، و من افسرده.
راه دوری است، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می کنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند زمن آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من، لیک، غمی غمناک است.

بعضی وقتا که شعر ها و یا حتی همین وبلگ دوستام رو میخونم احساس میکنم همه یه احساس رو داریم. این همه ادم تنها که با هم هستن و باز هم تنهان.
|
|
| |
| سه شنبه 27 تیر ماه سال 1385 |
| خنک |
سلام داشتم عکس هائی که چند ساله جمو جورشون کردم نگاه میکردم یه عکس جالب پیدا کردم ! امیدوارم که خوشتون بیاد !
 |
|
| |
| یکشنبه 25 تیر ماه سال 1385 |
| تاریکی و شب و من |
چه شبائی رو از شبام با بودنت زیبا کردی ! چه شبهائی ه بدونی که باشی من با یاد تو شبمو سحر رسوندم ! چه شبائی که با خودم گفتم تا خورشید رو نبینم نمیخوابم! خوب حالا که همهٔ اون شب ها صبح شدن ! من از تاریکی و شب مترسیدم تا تورو دیدم حالا ببین چه به روزم اومده که شب تاریک بهترین دوستم شده
 |
|
| |
| جمعه 23 تیر ماه سال 1385 |
| مرده ها |
من زنده ام ! امروز دیدم واسه مرده ها یاد بود میگیرن ولی من که زندم هنوز هیچی ندارم ! یعنی باید نباشم تا واستون باشم ؟ کاش میشد که تا بودم منو میفهمیدی و گوشهٔ دلت یادم میکردی !

|
|